وقتی بر خیالم گذر می کنی
رنگ زیبای گلهای بهاری را به خاطر می آورم
وقتی می بویمت
بوی خاک باران خورده را می دهی
وقتی می شنومت
ترانه پرندگان آزاد دشت گوشم را پر میکند
وقتی نگاه می کنی ، چشمه های خروشان در سفیدی چشمانت موج می زند .
مرد می خواهد تیر نگاهت را تاب بیاورد و دل از کف ندهد.
به کوهی می مانی که در صبحدم رخ در مه پنهان نموده
تو کیستی که شبیه هیچ یک از آدمهای شهر نیستی؟
به گمانم همزاد باد و باران شده ای
باید در هوایت خیس شد و در نسیم ات جان سپرد ،
تا عطر نفس هایت جان را معطر کند .

برچسب: نقش خيال دوست,تا نقش خیال دوست با ماست,تا نقش خيال دوست با ماست,تا نقش خیال دوست,
نویسنده: کارن شجاعی